ساعت حدود هشت صبح بود که چمدانبهدست از قطار پیاده شدیم. با اینکه شب را در قطار خوب خوابیده بودیم، هنوز کمی گیج بودیم. صدای چرخ چمدانها روی برف تازهنشسته و سرمای گزنده صبح، کمکم بیدارمان کرد. از تاریکی کامل شهر در آن ساعت روز هم شگفتزده بودیم.
با اشتیاق از زیر سابات بنایی قدیمی و مرتفع گذشتیم و به میدان بزرگی رسیدیم که برخلاف تاریکی هوا، سرشار از جنبوجوش و زندگی بود. نخستین چیزی که چشمم را گرفت، ستاره سرخ مشهور شوروی بود که بر فراز ستون پیروزی در میانه میدان میدرخشید؛ یادمانی برای پیروزی ارتش سرخ بر آلمان نازی و شکستن محاصره طولانی این شهر.
هتل ما در ضلع شمالی میدان قرار داشت و این یادمان درست در قاب پنجره اتاقمان دیده میشد. پس از تحویل اتاق و گذاشتن چمدانها، دوباره راه افتادیم. مقصد، خیابان نوسکی بود؛ خیابانی عریض و پرخاطره که تاریخ و زندگی در آن در هم تنیدهاند.
نوسکی را نمیتوان فقط یک خیابان دانست. اینجا رگ زنده شهر است؛ جایی که گذشته و حال کنار هم جریان دارند. برای همین ترجیح دادیم مانند همیشه شهر را با قدم زدن بشناسیم. مقصد ما تنها یک کاخ یا موزه نبود؛ هر پیچ خیابان، هر پل و هر ساختمان بخشی از روایت سنت پترزبورگ را در خود پنهان کرده بود میدانستیم که حرکت در خیابان نوسکی پر از کیفیت است و بینهایت بهانه برای آرام راه رفتن دارد.
هنوز ابتدای مسیر بودیم که آیدا گفت: «صبر کن، با این پوستر ازت عکس بگیرم.» از ظاهرش حدس میزدیم پوستر یک نمایش تئاتر باشد، اما چیز بیشتری نمیفهمیدیم. هوا کمکم روشن میشد، برف میبارید و ما از تماشای تصویرها و نوشتههای رنگارنگ روی دیوارها و ویترینها لذت میبردیم. بوی نان تازه و قهوه از کافهها به خیابان میآمد و ما سرخوشانه پیش میرفتیم تا ببینیم نوسکی چه چیزهای دیگری برایمان کنار گذاشته است.

هر از گاهی خیابان به بریدگیهایی میرسید که به کانالهای منشعب از رود نِوا ختم میشدند. سطح آب یکسره یخ زده بود و برای نخستین بار چنین پهنه وسیعی از آب را کاملاً ساکن و منجمد میدیدیم. در انتهای یکی از این کانالها، گنبدهای رنگارنگ و آشنای کلیسای منجی در خون پدیدار شد. در سوی دیگر، کلیسای کازان با شکوه و وقار همیشگی خود از خیابان عقب نشسته بود و میدان وسیعی را در برابرش شکل داده بود.
در میدان قدمی زدیم، میدانستیم سالها قبل پوشکین هم در این پیاده رو قدم زده بود. زمانی که ننگ خیانت را ساعاتی قبل از آخرین دوئل به دوش میکشید. کنار ستونها عکس گرفتیم و برای فرار از سرما و از سر کنجکاوی وارد کلیسا شدیم. صفی طولانی از زائران در سکوت و آرامش به سوی شمایل مریم مقدس پیش میرفتند؛ هر کس لحظهای میایستاد، دعا میخواند و جای خود را به نفر بعدی میداد.
این صحنه برایم آشنا بود. بارها در کلیساها و صومعههای روسیه دیده بودم که چگونه مردم در سرمای سخت زمستان، در پناه این فضاهای گرم و روشن گرد هم میآیند. ناگهان به یاد صومعه سرگییف پوساد افتادم؛ جایی که در دل زمستان، گرم و پرجمعیت بود اما آرامشی عمیق در آن جریان داشت. نور لرزان شمعها بر دیوارهای عظیم میافتاد و شمایلهای رنگارنگ را از تاریکی بیرون میآورد، یادم هست که قلبم از جا کنده شد وقتی چشمم به آثاری افتاد از آندره روبلف و سنت شمایل های او استاد بزرگ نقاشی سده پانزدهم.
این تصاویر برای من یادآور ایمانی ریشهدار بودند؛ ایمانی که در سالهای دشوار جنگ، فقر، سرکوب و انزوا برای بسیاری از مردم روسیه پناهگاهی معنوی فراهم کرده بود. جایی برای گرم شدن، دعا کردن و امید بستن به آینده. شاید به همین دلیل بود که حتی انقلاب اکتبر و دههها حکومت کمونیستی نیز نتوانست خاطره این گردهماییهای خاموش و همدلانه را از حافظه جمعی مردم روسیه پاک کند.
از کلیسا بیرون آمدیم و روی کانال گریبایدوف چند عکس دوستانه گرفتیم. هوا رو به تاریکی میرفت و ما آرامآرام به سوی موزه میخایلوفسکی راه افتادیم؛ جایی که به گمان من بهترین نقطه برای آغاز روایت حیات سنت پترزبورگ است.
عصر شده بود و این تازه شروع ماجراجویی ما در روسیه بود.








